ای شش سالگی آیا رهایم نخواهی کرد؟ تا کجا با من خواهی بود؟ تا کجا دیگر خود را با تمام توانت بر سر و جانم میکوبی؟ از من چیزی باقی نمانده است. تو پیروزی. مبارزه را به ایستان! از دیدن چهرهٔ خونین شرمگینم لذت ببر! با تو کسی را کاری نیست. بخند. نعره بزن. حکم بران. من ملول و زار تسلیمم. تسلیم شش سالگیام!
سلام امیر عزیز ... مبارک است این خانه در دنیای مجازی ... لینک کردم وبلاگتو توی وبلاگم ... بنویس برادر، تا می توانی، به هر زبانی (چه وزنی پیدا کرد) :) /ا
ReplyDelete