Tuesday, 26 March 2013
مدتهاست میخوام بنویسم ولی نمیتونم. نمیدونم چی بنویسم! دلم گرفته. دلم عجیب گرفته! خاطرات گذشته دست از سرم برنمیدارن! خاطراتی که میدونم دیگه تکرار نمیشن و اصلا دیگه نباید تکرار بشن! اینکه این روزا بیشتر از امید به خاطرات سرک میکشم نشون از پا گذاشتن به سن میانسالی میده!!! همزمان شدن این روزام با مهاجرت و تنهایی و دوری از همه کسانم برام دل و دماغی باقی نذاشته! کسایی که ازم دورن فکر میکنن من اینجا دارم حال دنیا رو میکنم! نمیدونن که حتا لذتهای کوچیکی که تو زنجان میبردم هم حتا برام آرزو شده. دلم برای خونمون تنگ شده! خونهای که دوست داشتم برم با دستای پر درشو باز کنم و ببینم مهمون داریم و صدای خنده پیچیده تو خونه! صدای پارسا و شیطنتش! صدای بحث حمید و فرنوش و خنده قشنگ بنفشه! بوی شام خوشمزه فرنوش! دلم گرفته! عجب دنیایی داشتیم و بیخبر بودیم! یهو چی شد؟ کجا رفتن اون روزا؟دلم گرفته!
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment